سفرت به خیر اما...
 

جریننننگ!

ساغرم شکست ای ساقی...

برو یکی دیگه بیار!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ - نيستان

زندگیات

در مخ مخای خاطر خراش خورده مژده ایست:

این دل هنوز زنده است!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ - نيستان

اانتخابانه

جک: چرا منو نمی کشین؟

تلفنچی هتل: چون قانون پذیرایی از مهمانان هتل این اجازه رو به ما نمیده. شما میتونین انتخاب کنین که همین دقیقه رو بارها و بارها زندگی کنین یا از سیستم تسویه حساب سریع هتل ما استفاده کنین

                                                         1408(محصول سال 2007)

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸ - نيستان

آب طربناک

مادربزرگ وقتی "ننه جان"ش را صدا میزند، دستش را که می گیری آرام می شود. دیشب که "ننه جان"م کنارم نشسته بود، دستش را توی بغل گرفتم. حس نود سالگی ملسی داشت...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸ - نيستان

سفرانه در آخرین ثانیه های سفر

انگار یک تکه خیلی خیلی بزرگ از خودت را اینجا نمی دانی کی جا گذاشته بوده ای. که توی این چند روز همه ابرهای بالای سرت خبرش را بهت میدادند. انگار یک بخش مهم عظیم زیستنت را یک زمانی اینجا قایم کرده ای که با برف سال دیگر می خواهد بیاید پایین که سر همه کوههای بلند سفید اینجا یک چیزی شبیه توست. انگار مردم اینجا فرزند نیای فلانم تو بوده اند که هرکدامشان که میبینندت برایشان آشنا می آیی. "میخواهندت". انگار اینجا شهر تو بوده که همیشه توی نقشه که نگاهش می کرده ای آهت بیرون می آمده و حالا نفست با بغض خنده داری که گرفته ای از اینجا بالاتر نمی آید.

شهرکرد 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ - نيستان

 

وقتی غل و زنجیر هست دل پایین و بالا  میپره

اما وقتی در زندون بازه، اونی که در بره خیلی خره!

http://www.youtube.com/watch?v=NqFqbW4niTk

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ - نيستان

You can check the door every time you wish but you can never leave!

گاه و بیگاه که لب دوراهی‌های ما خودتان را نشان می‌دهید، ما را حسابی غارت می‌کنید. در بیابان‌های پر مار و مورمان که عشقتان را داد می زنید، نام ترس را می‌برید طور دیگری می‌آرید. از چاه‌هایی که زیبایی خودمان را توش تبعید کرده‌ایم که بیرونمان می‌آورید، ما را با آرزوهای غیورمان تلف می‌کنید. سیاهی چشممان را که به رخمان می‌کشید، یاد روزگار وانفسایمان می‌اندازید.

هرجا ازتان می‌گریزیم باز جلوی چشمانمان سفید می‌شوید، سایه ی عشقتان را قدّ دماوند روی سینه‌مان بار می‌کنید، یعنی اینجا هیچ کشتی‌ای نیست که به دریایی دور از شما پناهمان دهد؟

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ - نيستان

کوری

تو و کوه پیمایی و قله به قله گشتنت، من و پیازپروری گلهای دشتی دیرساله ام. تو و آسمان آفتابی ترت، من و سایه های دنج درختان شکوفه دارترم. تو گاهی از آن جا مرا ببین که تند تند کوچک کوچک می دوم، من گاهی تو را از این جا که ذره ذره تبخیر می شوی تحلیل می روی. زندگی یعنی همین!

زندگی یعنی همین؟

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧ - نيستان

ای پدر نشاط نو

یک شیئ کوچک قرمز توی قفس سینهام هست که بعضی وقتها عاصیام میکند ناقلا. هی اینور و آنور میپرد وقتی بوی تو به دماغش میخورد؛ انگار که بیست سی تا قمری گرسنه برای ارزنهای روی تراس خانهمان هم را هل بدهند. آنقدر زلزله سرم آورده که نگو. گاهی از شادی میخواهد بترکد انگار ـ وقتی صدایم میکنی ـ ، گاهی از غصه همهی رنگ صورتم را ازم پس میگیرد ـ وقتی انگار اصلا نبودهای ـ. شیء قرمز توی قفس سینهام امشب دوباره سر و صدا میکرد. حلقهوار از آب حوضش بالا میآمد و تالاپی پایین میپرید باز بالا میآمد شکلکی در میآورد باز توی آب میپرید. توی دستم میگرفتمش تا دوباره شلپّ صدایش را نشنوی اما تو که دیگر خوب میدانی همیشه کی با شیطنت لیز میخورده و پیروز بوده و کی شادمان یک گوشه مینشسته و قربان قد و بالای عضو شیطان خودش میشده.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧ - نيستان

گاهی

دو تا کفتر

نه سه تا، چهار تا. همین‌طور روی سیم‌های چراغانی راست رو به گنبد نشسته بودند زل زل نگاهش می‌کردند. تکان هم نمی‌خوردند. بالم را باز کردم خودم را با تلق پلق رساندم پیششان. فقط نگاهش کردم، جز «تولدت مبارک» هیچی هم نگفتم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧ - نيستان